دنیای من فراتر از یک تخم مرغ است...

یه صبح دیگه...
مامانم نمیدونم واسه چندمین بار داره صدام میکنه وسایلمو میریزم تو کیفم لباسامو سریع میپوشم و لقمه ای که مامانم برام گرفته رو ازش میگرم و میزنم بیرون
مامانم میگه اگه جا بمونی من دیگه نمیرسونمتا
سوار آسانسور میشم و مقنعه امو صاف میکنم

جلوی در سرویسمو میبینم. به قول نگهبانمون پراید مو بلنده.پیرمرده از نوع غرغروهاش موهاشم واسه این بلنده که حوصله ی آرایشگاه رفتن نداره.
در عقبو باز میکنم و سوار میشم. یکی از بچه ها یکم اونور تر نشسته و درحالی که هدفون هاش تو گوششه کتاب "ارایه های ادبی" جلوش بازه.صدای آهنگ 6 و 8 شو بدلیل سکوت مطلق میشنوم.چه حوصله ای داره اول صبحی

یه سلام آروم میگم.آروم و بی حوصلهاون دختره نمیشنوه و راننده سرویس هم بی تفاوت جوابمو میده.

یکم جلوتر با یه خانومه شاخ به شاخ میشه. با این که مقصر اینه به خانومه میگه: حاج خانوم برو املتت رو بپز تو رو چه به رانندگی؟ عصبانی میشم. کاش همچین مردایی با همچین تفکرایی به طور همزمـــان نابود شن. اینا خیلی خودشونو آدم حساب میکنن در صورتی که لیاقت همه ی خانوم ها از اینا خیلی خیلی بیشتره. هر مدلی هم که باشن.

از این آدما متنفرم. فک میکنن همه ی زن ها (بجز دخترش) با همه ی اون ظرافت ها و همه ی اون عواطف، فقط به درد املت درست کردن و بوی پیاز داغ دادن و بچه بزرگ کردن میخورن.

امیدوارم یه رو تاوان این تفکر های سطحی و تحقیر کردن خانوم های اطرافشونو اونجوری که لیاقتشونه بدن.همین آدم به یکی از بچه های سوم راهنمایی که هم خوشگله و هم موهاشو مرتب میکنه و آستین هاشو بالا میزنه با لبخند نگاه میکنه.اینجاست که یه سوال بزرگ همه ی ذهنمو میگیره:
هی تو آقای مـــــــــــرد! چی داری که اینقدر به خودت مطمئنی؟

توی راه فک کنم برای حساسیت فصلی همش فین فین میکنه.حالمو بهم میزنه. اینجاست که...

بیاین ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط yegane:* نظرات ()

دلم واسه اینکه صبح بعد از نیم ساعت خفه کردن آلارم گوشیم واسه بیدار نشدن و نهایتن داد های مامانم ک یگانه پاشو دیگه جا میمونی الان, تنــــــگ میشه

دلم واسه اینکه کتابامو بذارم تو کیفم, کیفم سنگین شه با چشای پف کرده و موهای بهم ریخته مقنعه ی کج و مانتو ی کثیف بکشمش روی زمین و ب چش غرررره های راننده سرویسم و غر زدناش ک : من نیم ساعته منتظرتم چرا اینقد دیر میای؟ هم اصن توجه نکنمخمیازه و تو سرویس بخوابم, تنــــــگ میشه

دلم واسه یواشکی قبل مدرسه مغازه رفتن و بستنی لواشکی های اول صبح, تنـــــگ میشه

(ولی فک نمیکنم واسه داد زدنای منتظری پشت بلنگو ک : یگــــــاااااااااااانه, اول صــــــــــــــف هیچ وقت تنگ شهعصبانی)

دلم واسه هــــــــــــــــــــوووووووووووو کردنا و فندک روشن کردنا و صلواتا ک "سیــــــب نخورده از دنیا نری صلـــــــــــــــوات"و دعوا کردنا و تو دهنی زدنا ی ملیکا و سیب پرت کردنا واسه همون حیووووون سیــــــب نخورده ی بدبخت, تنــــگ میشه

دلم واسه اینکه همینجوری تو حیاط راه برم بعد یهو پنج تا بطری آب تو یقه ام خالی شه بعد شبیه موش آب کشیده بشم بعد یه بشکه رو سر همشون خالی کنم ک اونام شکل من شن و ملیکا سوتی بده بگه : آبش خیــــــــــــــــــــــــسه و بعد برگردم ببینم کل مدرسه رم کردن (اوه ببخشید منظورم اینه ک مشغول ب آب بازی کردن هستند) , تنـــگ میشه

دلم واسه قول دادن هام ب سها ک : حتمن میام گلستان بعد وختی اونا رفتن اونجا بپیچونمشون (نیشخند), تنــــــگ میشه

دلم واسه گل افشان رفتنای بعد مدرسه و بازم جاموندن از سرویس , تنـــــگ میشه

واسه همگی خوابیدن تو حیاط,gangnam style رقصیدنا ,تولدای جلوی نماز خونه, جیغ زدنای زیر بارون, تف کردنا, دعواها ی پارمیدا با دومی ها, kiss time رو دیوار, له کردن پیروزفر با چشام,power kissها ,پیچوندنای اسفندیاری و قایم شدن تو زیر زمین, اون اخراج موقتا و همــــــــــــه چی تنگ میشه بعد امتحانا...


بچه ها عاشقتونمماچ
دلم  واسه تک تکتون تنـــــــــــــــــــگ میشهناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۸ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط yegane:* نظرات ()

دیشب مامانم اینا خونه نبودن


منم ک دختر خوب وظیفه شناس

 

 
فقد ی ذره پرده ی اتاقم با چوبش کنده شد و
صابون مامانم از دستم لیز خورد و ب ملکوت اعلا پیوست و
از چای ساز یکم دود بلند شد و
لامپ اتاقم هم ی ذره سوخت و
یکم هم خونه رو هواست
الآنم از خواب بیدار شدم دیدم جا موندم (از الکی مریضم)
گویا دیشب یادم رفته در یخچالو ببندم تا صبح داشته بوووووق میزده
تازشم من دختر خوبیم اصن ب گاز دس نزدم(بجز اونموقه ای ک خواستم نیمرو درس کنم گاز شد دریا ی روغن الآنم هیچ کاریش نمیشه کرد)
مامانم هم الآن زنگ زد گف با مهمون میاد
ب نظرتون بگم یه لو لو ی شش سر بنفش با 15 تا چشم و 12 تا دست و 9 تا پا با خال خالی های سبز از تو چای ساز اومد بیرون منم با چوب پرده از خودم دفاع کردم باورش میشه؟
فک کنم واسه اینکه مدرسه نرفتم هم تشویقم کنه
خب یه دختر گل مثه من واقعنم ب استراحت نیاز داره...
  لبخند

.

پ.ن: این مطلب واسه چن روز پیشه امروز فهمیدم دوتا از فندکای گاز هم سوزوندم با اون شاهکار نیمــــــــــــــرو نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٦ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط yegane:* نظرات ()

بوس

بوس

قلب

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط yegane:* نظرات ()

ب خدا قول میدم از این ب بعد دیگه زود زود آپ کنم

.

.

.

.

.

.

.

عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــززززززززززززززمماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط yegane:* نظرات ()

سیـــــــــــــلام

بازگشتمان را ب وب عزیزمان گرامی میداریملبخند

با اینکه هنوز امتحانام چهار تاش مونده ولی خب چون خعلی دلم واسه اینجا تنگولیده بود دیگه تشریف آوردمعینک

هولالالااااااااااااالالااااااااااااااااااااااالااااااااااهورا

داره تابستون میشه کم کم

انگار وبم خیلی خاک گرفته...

خو اشکال نیداره

الان فعلن نکته ی مهم اینه ک تابستون ب زودی شروع خواهد شد.

همچنان هولالالالااااااااااالالااااالالالااااااااا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٦ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط yegane:* نظرات ()

اه اعصابم خوذرده ازدست این معلما...

همین دوخط هم یواشکی اومدم...عصبانی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط yegane:* نظرات ()

با تمام وجود آرزو میکنم زمان وایسته

...من نیمیخوام برم مدرسه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط yegane:* نظرات ()


Design By : Pichak